ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
224
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) گفت : اى عمار خدايت رحمت كناد كه تو جنگ را سبك مىشمرى و حال آنكه من اگر جنگ را سبك بشمرم از هلاك و نابودى در امان نيستم و بايد پرچم را اندك اندك پيش ببرم به اميد آنكه به هدف خود برسم ، و عمار همچنان اصرار و پافشارى مىكرد تا آنكه هاشم حمله كرد و عمار هم همراه لشكر خود حركت و حمله كرد و از آن سو هم ذو الكلاع با لشكر خود حمله كرد كه جنگ در گرفت و عمار و ذو الكلاع هر دو كشته شدند و هر دو لشكر مستأصل شدند . گويد ، حوىّ سكسكىّ و ابو غاديه مزنى بر عمار حمله كردند و او را كشتند . به ابو غاديه گفته شد عمار را چگونه كشتى ؟ گفت : همين كه عمار با لشكر خود به سوى ما حركت كرد و پيش آمد و ما هم پيش آمديم عمار بانگ برداشت و هماورد خواست . كسى از قبيلهء سكسكه به او حمله كرد و با شمشير به يك ديگر ضرباتى زدند و عمار او را كشت و هماورد خواست ، مردى از قبيلهء حمير به مبارزه پرداخت كه هر چند عمار او را هم كشت او هم عمار را زخمى كرد و خسته ساخت و عمار باز هماورد خواست و من به نبرد او رفتم و دو ضربه به يك ديگر زديم ، دست او خسته و ناتوان شده بود و من ضربهء ديگرى به او زدم كه به زمين افتاد و با شمشير او را چندان زدم كه سرد شد . گويد ، مردم بانگ برداشتند ابو يقظان ( عمار ) را كشتى خدايت بكشد . گفتم : پى كار خود برويد هر كس مىخواهد باشد ولى به خدا سوگند تا آن روز عمار را نمىشناختم . محمد بن منتشر به او گفت : اى ابو غاديه خصم تو به روز قيامت سخت نيرومند است . او خنديد . ابو غاديه مردى سالخورده و فربه و سياه رو بود . گويد : و چون عمار كشته شد ، على ( ع ) فرمود : هر مسلمانى كه از مرگ عمار متأثر و افسرده نشود و آن را بزرگ نشمرد رشيد نيست ، خداوند عمار را رحمت كند در آن روزى كه اسلام آورد و خدايش رحمت كناد در روزى كه كشته شد و خدايش رحمت كناد در روزى كه برانگيخته مىشود . من عمار را در آن هنگام ديدم كه اگر چهار تن از اصحاب رسول خدا ياد مىشدند او نفر چهارم بود و اگر پنج تن ياد مىشدند او نفر پنجم بود ، هيچ يك از اصحاب قديمى پيامبر ( ص ) در اينكه بهشت براى عمار واجب است ترديد ندارد و در يك مورد و دو مورد نبوده كه بهشت بر او واجب شده است ، و بهشت بر او گوارا باد . و گفته شده است كه عمار همواره با حق و حق با عمار است و عمار هر جا كه حق باشد او هم همراه آن است و كشندهء عمار در آتش است . وكيع بن جراح از اسماعيل بن ابى خالد ، از يحيى بن عابس نقل مىكند عمّار